هر چه می خواهی همان کن که سرای زندگی بس بی بدیل است.
و باز هم ...
ساز ناسازگار تنهایی
ناکوک می نوازد و من موزون می رقصم..!
- شک نکن که بی عدالتی ، عین عدالت است.
کلمه ی عبورم را فراموش کرده ام.
اما مطلبم را پست می کنم!
آینده ام را نیز فراموش می کنم..!
باشد که زندگی کنم...
- از آینده نگری به آینده نگاری رسیده ام.
- کاش فردا یادش باشد که امروز برای او نوشتم !
تیره خواهی پیشه ات کردی ، که چه؟
غم نویسی ، تلخ کامی پیشه ات کردی ، که چه؟
آه و شکوه از که داری؟
از کجا فریاد داری؟
ترسم آنست ، نــــــــدانی
ترسم آنست که پاسخ نتـــــوانی
باد، اکنون سو به ســوگ است
همره این باد گشتن ، تو مپندار که خوب است
سر به پایینت بیفکن
ریشه ات را دریاب
- ریشه هایت چشم در راه نگاهت هستند
روی دیوار ، زنی می خندد
روی دیوار ، دو عاشق ، در باغ
راز دل می گویند
روی دیوار ، کسی
بار دارد بر دوش
باری از هیزم خشک
***
خواهرم
آن ور طاقچه با رخت سپید
از پس شیشه به آینده ی خود می نگرد
گوشه ی طاقچه ، مادر تنهاست
دختر خواهر من
چادری کرده به سر
این ور طاقچه دارد به عروسکهایش
شیر می نوشاند
و پدر
وسط طاقچه با خوشحالی
نوه اش را دارد می نگرد...
- شعر چاپ نشده ای از عمران صلاحی (۱۳۸۵-۱۳۲۵)
تو ندانسته بمان!
که اگر دانستی..
چون من آزرده شوی
چون من آشفته شوی
دانستگیت ، تو را به اندوه کِشد
...
آواز دهل از دور خوش است..
تو همان دور بمان!
تو ندانسته بمان!
-رنجیده ام!
بادکنکش را باد کرد ..
غافل از اینکه با هر فوت خود ، مرا تهی می کند...
بادکنکش بزرگ و بزرگتر می شد و من ، باریک و باریکتر..
باریکیم به حدی رسید که چون سوزنی شدم و ...
شد آنچه که نباید می شد..
بادکنکش ترکید!
-زبان ، فک ، دندان ، لثه و هر عنصر مزخرف دیگری که در پروسه ی حرف زدن نقش دارید ،آیا می دانید
که چقدر باید منزّه و کار بلد باشید که به همین راحتی وظیفه ی تکلّم را به عهده گرفته اید؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه احمقانه است که خود را به قدری محق بدانی که حتا لحظاتی کوتاه به جای دیگری بودن را از خود دریغ کنی..
-پس از مدتها بارانی شدم.!
