تبليغاتX
همین جوری الکی

همین جوری الکی

 

هر چه می خواهی همان کن که سرای زندگی بس بی بدیل است.

+ نوشته شده در  88/08/20ساعت 21:7  توسط من  | 

 

و باز هم ...

ساز ناسازگار تنهایی

ناکوک می نوازد و من موزون می رقصم..!

 

- شک نکن که بی عدالتی ، عین عدالت است.

+ نوشته شده در  88/08/20ساعت 21:6  توسط من  | 

 

چه می خواهم من از جانت؟

نمی دانم!

ای بلاگ بینوا ..

بیچاره تو !

 

 

+ نوشته شده در  88/07/24ساعت 21:14  توسط من  | 

 

پاهایم هنوز ، از برای خودم است..

رفت خواهم روزی...

به همین نزدیکی

 

-رفت باید گاهی ...تو نمی پنداری؟

+ نوشته شده در  88/07/23ساعت 22:28  توسط من  | 

 

کلمه ی عبورم را فراموش کرده ام.

اما مطلبم را پست می کنم!

آینده ام را نیز فراموش می کنم..!

باشد که زندگی کنم...

 

- از آینده نگری به آینده نگاری رسیده ام.

- کاش فردا یادش باشد که امروز برای او نوشتم !

+ نوشته شده در  88/07/19ساعت 1:12  توسط من  | 

 

تیره خواهی پیشه ات کردی ، که چه؟

غم نویسی ، تلخ کامی پیشه ات کردی ، که چه؟

آه و شکوه از که داری؟

از کجا فریاد داری؟

ترسم آنست ، نــــــــدانی

ترسم آنست که پاسخ نتـــــوانی

 

باد، اکنون سو به ســوگ است

همره این باد گشتن ، تو مپندار که خوب است

 

سر به پایینت بیفکن

ریشه ات را دریاب

 

- ریشه هایت چشم در راه نگاهت هستند

 

 

+ نوشته شده در  88/07/15ساعت 17:50  توسط من  | 

روی دیوار ، کسی می گرید

روی دیوار ، زنی می خندد

روی دیوار ، دو عاشق ، در باغ

راز دل می گویند

روی دیوار ، کسی

بار دارد بر دوش

باری از هیزم خشک

                          ***

خواهرم

آن ور طاقچه با رخت سپید

از پس شیشه به آینده ی خود می نگرد

گوشه ی طاقچه ، مادر تنهاست

دختر خواهر من

چادری کرده به سر

این ور طاقچه دارد به عروسکهایش

شیر می نوشاند

و پدر

وسط طاقچه با خوشحالی

نوه اش را دارد می نگرد...

 

- شعر چاپ نشده ای از عمران صلاحی (۱۳۸۵-۱۳۲۵)

+ نوشته شده در  88/07/10ساعت 4:31  توسط من  | 

 

تو ندانسته بمان!

که اگر دانستی..

چون من آزرده شوی

چون من آشفته شوی

دانستگیت ، تو را به اندوه کِشد

...

آواز دهل از دور خوش است..

تو همان دور بمان!

تو ندانسته بمان!

 

-رنجیده ام!

+ نوشته شده در  88/07/04ساعت 1:22  توسط من  | 

 

بادکنکش را باد کرد ..

غافل از اینکه با هر فوت خود ، مرا تهی می کند...

بادکنکش بزرگ و بزرگتر می شد و من ، باریک و باریکتر..

باریکیم به حدی رسید که چون سوزنی شدم و ...

شد آنچه که نباید می شد..

بادکنکش ترکید!

 

-زبان ، فک ، دندان ، لثه و هر عنصر مزخرف دیگری که در پروسه ی حرف زدن نقش دارید ،آیا می دانید

 که چقدر باید منزّه و کار بلد باشید که به همین راحتی وظیفه ی تکلّم را به عهده گرفته اید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 2:50  توسط من  | 

 

چه احمقانه است که خود را به قدری محق بدانی که حتا لحظاتی کوتاه به جای دیگری بودن را از خود دریغ کنی..

 

-پس از مدتها بارانی شدم.!

+ نوشته شده در  88/06/27ساعت 5:18  توسط من  |